تعطیل
سلام
این سلام آخره
دیگه می خوام تعطیلش کنم
آخه درس ها نمی ذارن آدم به این کارا برسه
سلام
این سلام آخره
دیگه می خوام تعطیلش کنم
آخه درس ها نمی ذارن آدم به این کارا برسه
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
وقتی ای دل
به گیسوی پزیشون می رسی خودتو نگهدار
وقتی ای دل
به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگهدار
همین۰۰۰۰
دو هم نفس دو هم زبون دو هم سفر دو هم صدا
تو ای پایانه تنها یی پنــــاه آخــــر من باش
تو این شب مرگی پائیــــــز بهــــار باور من باش
بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه
می خوام آئینه با چشمات همنشین باشه
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو ی این قفس
توی این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس
از این نا مهربونی ها دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی یه دستاتو می گـــــــیرم
توی این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی
تو ای هم زاده هم خونه چی می شد عاشقم باشی

سلام هر چند می دونم کسی به من تنها
سر نمی زنه ولی فعلا چیزی نمی نویسم
آسمـــــــونــــــــی
بیـــــرون نمیـــــرود از خاطـــرم وصالت
اگر چه نیست وصالی ولی خوشم با خیالت

بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم،
فاصله بين من و تو،... باز كن پنجره را... خواهي ديد
كه آسمان نيز چون دل من، باراني است![]()
مگه همه باید برای آدم خاصی بنویسن؟!
یه مدت برای اون نوشتی حالا واسه دل خودت بنویس ...
تنهایی هم عالمی داره ...
وقتی وقتت فقط مال خودته می تونی بدون دغدغه فقط
به خودت برسی و لذت های مجردی رو بچشی!
بی خیال دنیا .. این دنیا عروس هزار داماده ...
به کسی وفا نکرده که به من و تو بکنه ...
پس خوش باش ...
اصلا ... الکی خوش باش .... چه عیبی داره؟!
اینها نظر یه دوسته نظر شما چیه؟...؟
میگن چرا آپ نمی کنی..
آخه واسه کی آپ کنم..
واسه دل خوشی خودم..
اونیکه رفته دیگه رفته برگشتن نداره ...
دلمو به نوشتن خوش کنم...؟
دیگه بسه گول زدن خودم..
دیگه تنهام..
همینه سرنوشت............که من تنها بمونم

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق یعنی لحظه های التحاب عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی ديده چشم بر در دوختن عشق يعنی در فراقش سوختن

بجه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند....
و گنجشکها جدي جدي مي ميرند.....
ادمها شوخي شوخي زخم مي زنند...
وقلبها جدي جدي مي شکنند...
و تو شوخي شوخي لبخند مي زني...
و من جدي جدي عاشق ميشم...

مگر به شهر شما قسم شما را به خدا
جنون عاشقی تماشا دارد بسوزد انکه هست و حاشادارد
من عاشقم و گنهکارم آیا همه شما بی گناهید

همه حرفام تو عکس.... نمی خوام چیزی به اون اضافه کنم ...
فقط اینکه جای تو خیلی خالیه...

همه جمع شدند ولی کسی نیست ....
همه اومدن ولی خونه خالیه.....
همه اومدن آخه عروس نیومده ...
همه اومدن عروس نباشه پس عروسی برای چیه....
همه بیان ولی ....
داماد داره دیونه می شه اخه حالا واسه کی ساز شو کوک کنه...![]()

امشب شب عروسی من و عشق... همه دوعوتند به جز عشق

همه تنهاییم تو این عکس...

در پهنای چشمانت چیزی دیدم که در وسعت آسمان ندیدم..
چیزی فراتر از باور
چیزی که هیچ کس ندید ولی من دیدم
همون که دلیل گریه هات بود ..
همون که امونتو بریده بود..
همون که منو دیونه تو کرده بود
نمی تونم بگم ..ولی ....
با زبون بی زبونی میگم...
...
![]()


از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان
از من آزرده دل کی دیگر بینی نشان
رفتم که رفتم رفتم که رفتم
از من دیوانه بگذز بگذر ای جانانه بگذر
هر چه بودی هر چه بودم بی خبر
رفتم که رفتم رفتم که رفتم
شمع بزم دیگران شو جام دست این و آن شو
هر چه بودی هر چه بودم بی وفا
رفتم که رفتم رفتم که رفتم
بعد از این بعد از این . کن فراموشم
که رفتم . دیگر از دست تو می نمی نوشم
که مستم با دل دیر آشنا گشتم از دامت رها
بی وفــــــــا بی وفـــــــا بی وفــــــــا
رفتم که رفتم رفتم که رفتم

دیشب زیر نور ماه روی نیمکت خیس کنار درخت
کهن در باغ خاطراتم تنها و خسته به تو می اندیشیدم
در خیال خود با تو پرواز کردم...
اما چه حاصا قطره شبنمی خیالم را باطل ساخت....
تنها رویای شبهای من...با من بمان گر می توانی...

اگر خاطره حود با من از ذهن می گذرانی
پس به اون لحظه قکر کن که دست در دست هم
دشت پهناور عشق را نظاره می کردیم........

من شکایت دارم از روزی که دنیا آمدم
بی خبــر بی میل خود تنها به اینجا آمدم
بی خبر زندانی دنیا شــــــدم آخر چرا؟
من مگر گفتم خدا می خواهم این ویرانه را

در تنها ترین تنهاییم به تنها چیزی که می توانم فکر کنم...
تنهایی توست که چگونه این تنهایی را تحمل می کنی..
کاش تنهایی جزئی از هستی نمی بود.
آخر این تن تنهای من تحمل تنها بودن را ندارد
نمی دونم می تونم یانه ولی باید بشم ...
به چشمای نازت قسم دیگه بهت نمی رسم

شاید آخرین باری باشه که به آغوشش فکر می کنم.....
گریـــه کنم دل ندارم داد بزنــــم نا دارم
بو دنم با تو حرومه دیگه همه چی تمومه
نمی دانم چرا و چگونه و چه کسی اونو به من شناساند.
هرکه بو و هر جا بو کاش نمی بود که منو اینچنین در گرداب عشق بیندازد.
نمی دانم چرا و چگونه عاشق او شدم. همین را می دانم که براش می میرم ولی.....
ولی چه فایدهمردن برای کسی که....
ولی نه اونم مو دوست داشت .... پس مشکل چی بود
مشکل من بودم من باعث همه بدبختی های او شدم
وباید کنار برم .. اما چگونه خورم نمی دانم....
نمی دانم می خواهم چه کنم فقط می دانم باید کنار روم چه از زندگی او چه از....
فقط میدان تنها کاری که برای او کردم این بود که به او امید دادم.
اما حالا که تنهایم کسی نیست مرا امید دهد
با کارهایم او را در حصاری گذاشتم و خود بی او ماندم.
هر چه کردم او از من دور تر شد
باید چگونه اورا فراموش کنم نمی دانم نمی دانم
فقط می دانم همه چیز تمام شد تمام.............![]()